خرید بک لینک
امروز شعر بسیار عمیقی از گروس عبدالملکیان خواندم ؛ ناگهان چیزی در عمق جانم لرزید ... گویی آنکه میبایست بخواندش خواند. تجربههای بههم آمیخته و تودرتوی زندگی مبهم ما، گاهی فریادهای مبهمی دارد که از کنه روانمان برمیخیزد. یاد رمان «سیبل» افتادم. یاد فریبرز افتادم ... یاد سریال «دارک» افتادم. یاد ..... چقدر فریاد ...: شخصیتهایی در من اندکه با هم حرف نمیزنندکه همدیگر را غمگین میکنندکه هرگز دور یک میز غذا نخوردهاند...شخصیتهایی در من اندکه با دست هایم شعر مینویسندبا دست هایم اسکناس های مرده را ورق میزننددست هایم را مشت میکننددست هایم را بر لبه ی مبل میگذارندو همزمانکه این یکی مینشینددیگری بلند میشود...شخصیت هایی در من اندکه با برف ها آب میشوندبا رودها می روندو سال ها بعددر من میبارند...شخصیت هایی در من اندکه در گوشه ای نشستهاندو مثل مرگ با هیچ کس حرف نمیزنند...شخصیت هایی در من اندکه دارند دیر میشونددارند پایین میرونددارند غروب میکنندو آن یکی هم نشسته استرو به روی این غروب،چای میخورد...شخصیت هایی در من اندکه همدیگر را زخمی میکنند..همدیگر را میکشند...همدیگر رادر خرابههای روحم خاک میکنند ...من امّابا تمام شخصیت هایمدوستت دارم.---یاد خاطرات کهنهی خاکستری رنگ نوجوانی ام افتادم. چقدر کهنه شده اند. چقدر عجیب. گویی از پشت یک ابدیت به آنها نگاه میکنم. پوسیده... رنگ پریده... لب آن پنجره ... پشت آن هرگز ...یاد آن هزاران منای افتادم که در من خفت ... در من مرد ... در من پوسید ... یاد فریادهای خفهای افتادم که شنیدمشان اما نشناختم. خدا میداند بین آن شکافها و پشت آن اعراف چهها که هنوز در التهاب یک امکان، سیالاند و بی تاب. کسی چه میداند؟ شاید اینکِ ما، تنها لمحهایست

برچسب: نویسنده: آوا حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 26 ارديبهشت 1403 ساعت: 3:34

صفحه بندی